تبلیغات
gozaran - داستان های کوتاه ادبی
منوی كاربری

این وبلاگ را صفحه خانگی خود كن !    به مدیر وبلاگ ایمیل بزنید !    این وبلاگ را به لیست علاقه مندی های خود اضافه كنید !

پیغام مدیر : به شما كاربر گرامی سلام عرض می كنم . امیدوارم در این وبلاگ دقایقی خوبی را سپری كنید . برای آگاهی از امكانات این وبلاگ خواهشمندم كه تا آخر صفحه این وبلاگ را مشاهده نمایید .

نظرسنجی
آدرس های دیگر
صفحات وبلاگ
لینك به ما / لوگوی دوستان
لینك به ما


لوگوی دوستان

آمار وبلاگ
امروز :

بازدید های امروز :

بازدید های دیروز :

كل بازدیدها :

كل مطالب :

كل نظرات :

ایجاد صفحه : - ثانیه

پنجشنبه 15 شهریور 1386
داستان های کوتاه ادبی
بستنی
پسر بچه ای وارد یک بستنی فروشی شد و پشت میزی نشست.پیشخدمت یک لیوان آب برایش آورد.پسر بچه پرسید:یک بستنی میوه ای چند است؟پیشخدمت گفت:50 سنت.پسر بچه دست در جیبش بردو شروع به شمردن کرد.سپس پرسید:یک بستنی ساده چند است؟
در همین هنگامعدادی از مشتریان در انتظار میز خالی بودند.
پیشخدمت با عصبانیت گفت:35 سنت.پسر دوباره سکه هایش شمرد و گفت:لطفا یک بستنی ساده.پیشخدمت بستنی را آورد و دنبال کار خود رفت.پسرک هم پس از خوردن بستنی ,پول را به صنوق دار پرداخت و رفت.
هنگامی که پیشخدمت بازگشت,ازآنچه دید, شگفت زده شد.آنجا در کنار ظرف خالی بستنی,2 سکه 5 سنتی و 5 سکه 1 سنتی گذاشته شده بود_برای انعام پیشخدمت.
 
نوشته شده توسط MANDANA ساعت 03:09 ق.ظ موضوع مطلب :‌ عمومی=general ,

ویرایش شده در - و ساعت -

لینك ثابت | نظرات ()


This Template Designed By Theme.MihanBlog.Com And Davood Jafari